خاطرات یک دوست

شرح سفر به روستای «شاه شهیدان»؛ مراسم عَلَم‌واچینی
به سیاهکل رسیدیم و قصد داشتیم به دیلمان برویم. این که از کجا آمده بودیم، بماند، اما این‌که چرا به دیلمان می‌رفتیم، قصه‌ای است که باید گفته شود.


از سیاهکل تا دیلمان ۴۵ کیلومتر راه در پیش داشتیم.
راهی که اندیشه‌ی به پایان رسیدنش، به‌سان اندیشه‌ی گذران عمر بدون درک لحظه‌ها، بی‌معنا می‌نمود. اندکی که دل سپردیم، دانستیم چه بوی خوشی می‌آید و چه چهچه‌‌ای از رود شنیده می‌شود و درختان چه سبزند و سیری‌ناپذیر سرشان سیر می‌کند در توهم مه، که آسمان را سراسر در برگرفته.
ما می‌رویم. آرام و ساکتیم و گوش می‌کنیم. اما نگرانیم. نگرانی‌مان از جنس آدمیزاد است و از حس عجیب پشت پا زدن به خوشبختی، نشات می‌گیرد. برای پنهان کردن این حس است که برای همدیگر از زیبایی مناظر سخن می‌رانیم. هر کسی خودش می‌بیند و با این حال دیگری برایش طبیعت را تشریح می‌کند. این از شوخ طبعی بشر است یا پارادوکس ذهن، نمی‌دانم.

دیلمان ۳۵ کیلومتر، دیلمان ۲۵ کیلومتر، دیلمان ۱۵ کیلومتر. تابلوها ما را می‌رانند، ما می‌رویم. گاهی و تنها گاهی که استثمار جاده را برنمی‌تابیم، می‌مانیم، نفسی می‌کشیم و چای می‌نوشیم و باز می‌رویم.

به دیلمان که رسیدیم، سراغ خانه‌های چوبی قدیمی را گرفتیم. می‌خواستیم شبی را به دور از چهره‌ی زشت تیرآهن‌های ضد زنگ خورده‌‌ای که این روزها در هر روستایی نمایانند، سر کنیم. خانه‌ای یافتیم و پیرزنی را. بیوه‌‌ی خوشبختی بود با یک اتاق برای اجاره.
ماندیم. از ایمانمان نپرسید و نان و آبمان داد.
صبح از خوشه‌ی مزرعه‌ی چشمان مهربانش چیدیم و توشه‌ای برگرفتیم و در باران به راهی که باید، گم شدیم.

به جایی رسیدیم که «آسیابر» نام دارد و از آن‌جا یک راست رفتیم به سمت مکانی که «شاه شهیدان» می‌خوانندش. جاده‌ی خاکی به سبب باران، گٍل شده بود و اما سبزی، کماکان در کنار جاده حکم‌فرما بود.
به «شاه شهیدان» رسیدیم و بی‌درنگ از اتومبیل بیرون جهیدیم. هوا مطلوب‌تر از آن‌که به آن اندیشیده باشیم، تحویلمان گرفت. در میان مه که با سرعت در رفت و آمد بود، نفس کشیدیم و جان که چه عرض کنم، جانٍ جان گرفتیم. هیجان اولیه که سپری شد، تازه فهمیدیم که کجاییم و در اطراف چه خبر است.

ما بعد از چند هفته پرس و جو و انتظار، دانسته بودیم که امسال (۱۳۸۸) مراسم «علم‌واچینی» در تاریخ جمعه، ۲۴ امرداد در روستای شاه شهیدان برگزار می‌شود و حالا این‌جا بودیم.
با این که هوا ابری بود، مردم بسیاری برای مراسم علم واچینی آمده بودند. به گفته‌ی محلی‌ها اگر هوا آفتابی بود، این تعداد دو سه هزار نفره، چند برابر هم می‌شد.

بازاری بر پا کرده بودند و چه بازاری. یکی فریاد می‌زد: “هیزم بسته‌ای هزار تومان”، دیگری گاوی را سلاخی می‌کرد و گاو دیگری با نگاهی فیلسوفانه به شکم دریده‌ی هم‌نوعش، در انتظار ذبح شدن بود. زنی سیخ کباب و سینی و قابلمه می‌فروخت. و تمام این‌ها به این معنی بود که اگر تنها ۱۰ متر در این بازار قدم می‌زدی، چوب و گوشت و سیخ برای یک نهار از تولید به مصرف مهیا می‌کردی.
آن‌سوتر، هندوانه و سیب و فندق می‌فروختند و در راسته‌ی دیگر، لباس و کفش و صنایع دستی. پسری از اهالی خراسان، خود را در این روز به این ارتفاعات رسانده بود تا معرکه بگیرد و با رجزخوانی و ماربازی و پاره کردن زنجیر - به عنوان یک پهلوان جوان که هنوز ریش و سبیلش هم درنیامده بود- پولی به جیب بزند و رسم‌های گذشته را زنده نگهدارد.
مردی ماهی‌شور می‌فروخت و پسرکی با قناری‌هایش فال می‌گرفت؛ فال حافظ، فال مشهد، فال انبیا. جوانی که از سیاهکل آمده بود، فلافل اهوازی می‌فروخت و دیگری نان می‌پخت.
خلاصه همهمه‌‌ای بر پا بود.
مردم بسیاری آمده و در دشت‌های اطراف امام‌زاده چادر زده بودند. وقتی به کارشان دقت می‌کردی، می‌دیدی که یا مشغول تهیه‌ی غذا هستند، یا از بازار خرید می‌کنند و یا به زیارت امام‌زاده مشغولند.

ما در میان مه و مردمان راه می‌رفتیم و عکس می‌گرفتیم و قدم زنان و سرخوشان به امام‌زاده «شاه شهیدان» نزدیک می‌شدیم. ما ساعت ۱۰ به روستا رسیده بودیم و در ابتدا فکر می‌کردیم (آن‌طور که قبلا به ما اطلاع داده بودند) مراسم راس ساعت ۱۰ شروع خواهد شد. از هر که پرسیدیم شروع مراسم چه ساعتی است، خبر یکسان و دقیقی نگرفتیم. یکی گفت ساعت ۱۳، دیگری گفت نیم ساعت دیگر، یکی گفت غروب و آخر سر فهمیدیم که سینه زنی ساعت ۱۵ شروع خواهد شد. زود رسیده بودیم و وقت داشتیم تا دریابیم، آن‌چه را که به دنبالش بودیم.

در اطراف امام‌زاده گشت زدیم. درخت تنومند مقدسی را که معمولا در کنار هر اما‌م‌زاده‌ای هست یافتیم و قبرستان را. مزارهایی دیدیم که همچون خانه‌ی اهالی منطقه‌ی گیلان، شیروانی چوبی داشت. جالب این‌که بر روی برخی از این شیروانی‌های مقبره‌ها، گیاهان سبز به همان‌ سان که بر روی شیروانی خانه‌های گیلان می‌روید، روییده بود.  
کمی از امام‌زاده دور شدیم و به درون روستا رفتیم. با مردی هم صحبت شدیم که نام فامیلی‌اش همچون بسیاری از دیگر مردم روستای شاه شهیدان، «شهیدانی» بود. فرصت را مغتنم شمردیم و از او درباره‌ی چرایی و چگونگی مراسم سوال کردیم.

آقای شهیدانی گفت: “در زمان ماه محرم، مردم در این‌جا نیستند و در شهرهای اطراف (سیاهکل و رشت و لاهیجان و …) گذران زندگی می‌کنند. در تابستان که اهالی به ییلاق می‌آیند، به احترام امام‌زاده «شاه شهیدان» و امام حسین، به مدت ۱۰ روز در این روستا عزاداری می‌کنند و امروز، که روز آخر است با مراسم علم‌واچینی همراه است. در مراسم علم واچینی، پارچه‌هایی را که قبلا به عَلَم گره زده‌اند (در مراسم علم بستن)، باز می‌کنند.”
اطلاعات دیگری که بعد از سفر به دست آوردم این‌گونه است: “بزرگ‌ترین و بهترین مراسم علم‌بندی و علم‌واچینی گیلان در بقعه معروف به شاه شهیدان انجام می‌شود. فاصله بستن علم و واچیدن آن تقریبا ۱۰ روز طول می‌کشد. روز علم واچینی یک روز جمعه تابستانی بعد از درو و خرمن است. در این روز مردم از سراسر منطقه جلگه‌ای، جنگلی و کوهستانی به بقعه شاه شهیدان می‌آیند و در صحرای اطراف بقعه اتراق می‌کنند.”

به هر حال آن‌طور که من فهمیدم این مراسم به نوعی شکرانه برداشت محصول است که حالا به صورت دور هم جمع شدن مردم و اجرای مراسم نمادین عزاداری، تغییر شکل داده است. این را از آن‌جا می‌گویم که اگر این مراسم صرفا برای عزاداری بود، چرا چنین بازار پر جنب‌وجوش و شادی برپا بود و نشانی از غم در چهره‌ی مردم دیده نمی‌شد. به نظرم بازار و آن شور و هیجانی که در میان فروشندگان و خریداران دیده می‌شد، نمایان‌گر فعالیت اجتماعی روستایی مردم گیلان است و اگر ما از قبل نمی‌دانستیم که قرار است مراسم علم‌واچینی در این مکان برگزار شود، این جمع و این بازار را اصل موضوع می‌پنداشتیم و نه خود مراسم علم واچینی را. مراسم علم واچینی تنها یک ساعت طول کشید ولی بازار از صبح تا غروب بر پا بود.

با آقای شهیدانی بیش‌تر صحبت کردیم و متوجه شدیم در نزدیکی محل روستای شاه شهیدان، غار بزرگی هست که درون آن، آثاری از زندگی مردم در دوران باستان به دست آمده است. ما وقت نکردیم که این غار را ببینیم، ولی من تصمیم گرفتم که دوباره به این مکان سفر کنم و اطلاعات دقیق‌تری به دست بیاورم.
با صحبت‌هایی که از «شهیدانی» در مورد غار شنیدم و فکر کردن در مورد جشن برداشت محصول و همچنین درباره‌ی گاوهای بسیاری که ذبح شده بودند (گاو می‌کشتند و نه گوسفند)، به این نتیجه رسیدم که این مراسم احتمالا به آیین‌ مهر پیوند دارد. چرا که مراسم گاوکشی مهر (تاورکتونی، که در غار انجام می‌گرفته) به نوعی مراسم برکت خواهی و شکرگزاری بوده است.
یک موضوع جالب توجه دیگر در این مورد، این بود که در هنگام ظهر چند تن از افراد نقاره زندند و به نظرم وقت نماز را اعلام کردند. از طرفی ما می‌دانیم که مراسم نقاره زنی به احتمال زیاد ریشه در آیین مهرپرستی دارد که در سه هنگامی که ۱- خورشید طلوع می‌کند، ۲- به وسط آسمان می‌رسد و ۳- غروب می‌کند، نواخته می‌شد.

به هر حال مراسم حدود ساعت ۱۵ شروع شد. در این هنگام، کسی شروع کرد به نوحه خواندن و پیرمردی که معلوم بود عَلَم‌دار است، عَلَم را از حرم امام‌زاده بیرون آورد و آن را در میدان کوچکی که جلوی صحن امام‌زاده بود، به آرامی در میان مردمی که سینه می‌زندند، چرخاند.
جوانان با نوحه همراهی می‌کردند و سینه می‌زدند و این سینه زنی حدود نیم ساعت ادامه داشت. در این حین دیدیم که مردم فرشی را به میدان آوردند و بر روی زمین خواباندند. ظاهرا اصل مراسم علم واچینی داشت شروع می‌شد.
اما قبلا باید چند نکته را در مورد عَلَم و عَلَم‌دار بگویم. پیرمرد عَلَم‌دار در تمام مدت مراسم، عَلَم را در اختیار داشت و به کسی اجازه نمی‌داد که به سادگی به آن نزدیک شود. به نظر می‌رسید که این وظیفه‌ی هرساله‌ی اوست و در چنین روزی او مهم‌ترین فرد به شمار می‌رود. چشم راست پیرمرد اشکال داشت و من فکر می‌کنم که آن چشم قدرت بینایی نداشت. منظره‌ی چشم پیرمرد عَلَم‌دار من را به یاد «خردمندان یک چشم» در اسطوره‌های اسکاندیناوی انداخت. در آن اسطوره‌ها از دست دادن یک چشم معادل با به دست آوردن عقل و خرد و در نتیجه، امتیاز رهبری گروه است. چنان‌که این موضوع را در رهبر دزدان دریایی که معمولا یک چشم تصور می‌شوند، دیده‌ایم.
عَلَم عبارت بود از یک چوب که حدود سه متر بلندی داشت و بر بالای آن بخش فلزی طلایی رنگی که در همه‌ی علم‌ها دیده می‌شود نصب کرده بودند. پارچه‌ و روسری و شال‌هایی به رنگ‌های متنوع سبز و سفید و قرمز و …. از بخش بالایی علم آویزان بودند. قرار بود همین پارچه‌ها که قبلا به علم بسته شده‌اند، از علم جدا شوند.
بعد از پهن کردن فرش، یک نمد بر روی فرش پهن کردند. پیرمرد علم‌دار به این خاطر که طول نمد کوتاه است، حاضر نشد علم را بخواباند. به خاطر سخت‌گیری او نمد دیگری آوردند و در ادامه‌ی طول نمد قبلی خواباندند و بر روی آن‌ها یک چادر سفید کشیدند و سپس بالش سبزی را بر روی چادر قرار دادند. گویی فردی بیمار است و این مردم قرار است همه‌ی امکانات آرامش او را فراهم کنند.
بعد از این‌که بستر پر ابهت با چنین شرایطی فراهم شد، زنان به دور آن نشستند و چشم به پیرمرد علم‌دار دوختند تا این او به آرامی و با احترام بسیار سر عَلَم را بر روی بالش بگذارد و آن را بخواباند.
به محض این‌که عَلَم را خوابانیدند، زنان سر را بر روی سینه علم گذاشتند و به شدت شیون و زاری کردند. همهمه‌ای شد و همه از زن و مرد هجوم آوردند. پول‌هایشان را در دست گرفتند و در ازای بازکردن گره‌ی پارچه‌ها و جدا کردن آن‌ها از علم، به پیرمرد علم‌دار مبلغی پرداخت کردند. حدود ۱۰ دقیقه هیجان عجیبی بر پا بود. هر کسی انتهای پارچه‌ای از علم را در دست گرفته بود و می‌کشید. پارچه‌ها را جدا می‌کردند و بر سر و صورت و سینه‌ی علم دستی می‌کشیدند و جایشان را به دیگری می‌دادند.

من در این اندیشه بودم که شاهد یکی از مراسم قربانی هستم. به این معنی که، فردی (علم) قربانی شده بود و از خون او (پارچه‌ها) دیگران به مرادشان می‌رسیدند. آن‌ها قبلا علم را به عنوان کسی که قرار است قربانی شود با بستن پارچه انتخاب کرده بودند و اکنون حق خود را از این قربانی طلب می‌کردند.

متوجه شدم که بن‌مایه‌ی بسیاری از مراسم به اسطوره‌ی قربانی بازمی‌گردد و فلسفه‌ی مراسم شادخواری‌ها و غم‌خواری‌ها همه فدیه‌ای است برای ادامه‌ی زندگی. چراکه در این بحبوحه‌ی نوحه‌خوانی و سینه‌زنی و شیون و سوگواری، آن‌طرف‌تر و فقط کمی آن‌طرف‌تر، سودای بازار کماکان برپا بود.

آرش نورآقایی

http://nooraghayee.com/?p=2593#comment-9833

/ 1 نظر / 24 بازدید
مجتبی

سلام پوریاجان- بی زحمت اسم لینک روبه برارودخورگام تغییرنام بده ممنون